سه شنبه , ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
خانه | پژوهش | مینیمالیسم و دونالد جاد در پیوند با زیبایی شناسی جان دیویی

پرونده هنر بی‌فکر و هنر بافکر

مینیمالیسم و دونالد جاد در پیوند با زیبایی شناسی جان دیویی

مینیمالیسم و دونالد جاد در پیوند با زیبایی شناسی جان دیویی
پرونده هنر بی‌فکر و هنر بافکر

سایت تندیس به قلم نویسنده مخاطب آذر امامی

نوشته­‌ی پیشین شروعِ بحثِ پیوند جنبش مینیمال آرت با اندیشه­‌های زیباشناسانه­‌ی جان دیویی بود، و در آن چنین گفته شد که دونالد جاد و دیگر هنرمندان این جریان متأثر از زیباشناسی جان دیویی بوده­‌اند. نوشته­‌ی پیشِ رو روایت این تأثیرپذیری است.

مینیمالیسم در پیوند با زیباشناسی جان دیویی

در نوشته­‌ی پیشین و پس از روایت تاریخیِ شکل­‌گیری جنبش مینیمال آرت به مقاله‌­هایی اشاره شد که این جنبش را در کنار نام جان دیویی مورد تعمق قرار داده­‌اند. یکی از این مقاله­‌ها، مقاله‌ای مربوط به دیوید راسکین بوده که در آن تعریفی از هنر را در نسبت با دونالد جاد مطرح می‌­کند، که ریشه­‌های فکری­‌اش را در زیباشناسی جان دیویی می‌­توان در یافت. دیوید راسکین این تعریف از هنر را در پیوند با این عبارت از جان دیویی به میان آورده که «بی­‌واسطه‌گی و فردیت نشانه­‌هایِ بهم پیوسته‌ای هستند، نشانه­‌هایی برآمده از وضع کنونی­؛ که معنا، ماهیت، و محتوایی برآمده از  گذشته­‌ی مجسم هستند؛ بنا به این نکته، از آنجا که هنر مرزی میان خود و جهان ندارد نیرویی متغیر است.»؛ در تشریح و تکمیل این تعریف که البته مقدماتِ فهم درستِ آن­ را موجب می‌­شوند بحثی از زیباشناسیِ دیویی ناظر به این موضوع آورده می‌­شود و آن خلاصه­‌ای درباره‌­ی تجربه و طبیعت از منظرِ دیویی است.Donald Judd 3

تجربه به­ عنوان یکی از مفاهیم اساسی فلسفه­‌ی دیویی به‌­طور کلی، و زیباشناسی دیویی به­‌طور خاص رابطه­‌ای خاص با طبیعت دارد؛ از آنجا که، به گفته‌ی دیویی تجربه‌ی بی‌­واسطه «برآمده از تعامل طبیعت و انسان است.»؛ موجود زنده و طبیعت با هم در تعامل­‌اند و این تعامل به‌­واسطه‌ی نیاز موجود زنده آغاز می‌­شود، و البته، برای رفع آن نیاز نیز ادامه می‌­یابد. تعامل، متضمن ربط، نسبت‌­ها و پیوستگی است، چنان‌­که، دیویی نسبت­‌ها را ذیل تعامل و اشکالی از آن می‌­داند و درباره‌­اش می‌­گوید «­در هنر، همانند طبیعت و زندگی، نسبت‌­ها اشکالی از تعامل‌اند» ­(دیویی ۱۳۹۱:۲۰۲)؛ بر همین مبنا، ربط و نسبت میان تجربه و طبیعت مبتنی بر اصل پیوستگی­ است که دیویی طرح می‌کند که نه تنها اساسی برای متافیزیک تجربی اوست بلکه نکته‌ا­ی حیاتی برای فهم زیباشناسی دیویی نیز به شمار می‌رود. مراد دیویی از طبیعت به ­جز آنچه که در نوشته‌های زیباشناختی تداعی‌­گر طبیعت­گرایی است؛ ناظر به دو معناست: یک، به معنای جهان فیزیکی که در آن زیست می‌­کنیم و درواقع چیزی بیرونِ ماست؛ دوم، به معنای «عاطفی و تخیلی» که در آن «کل طرح و ترکیب چیزها» را نشان می­‌دهد و در مناسبات، نهادها و سنت­‌های بشری نهفته است چیزی که بیرون از ما نیست، و آن‌طورکه، دیویی می­‌گوید «مناسبات، نهادها و سنت­‌های بشری در تجربه، به‌­اندازه­‌ی جهان فیزیکی  بخشی از طبیعتی هستند که در آن و از طریق آن زیست می­‌کنیم. طبیعت به این معنا «بیرون» از ما نیست. در ماست و ما در آنیم و از آنیم.» (همان ۴۸۸).Donald Judd 2

بنابراین، طبیعت در نزد دیویی، به­‌عنوان بستر بنیادین و حیاتی انجام تجربه معنا پیدا می­‌کند. خودِ این طبیعت برای این­که متضمن تجربه باشد، خصوصیاتی دارد؛ از جمله، این­که، ریتمدارد و دیویی آن‌­ را «اولین مشخصه‌­ی» آن می‌­داند؛ چیزی­ که برای ایجاد فرم هنری نیز ضرور­ی است؛ نظم دارد و این را در ریتم طبیعت می‌­توان به­‌روشنی دید؛ چنان‌­که، خودِ دیویی می­‌گوید «­ریتم نوسان منظم تغییرات است. و این پیش از آنکه در هنر باشد در خود طبیعت هست.» (همان ۲۳۰)؛ بنابراین، در طبیعت نظمی وجود دارد که در قالب ریتم نمایان می­‌شود. چیزی­ که در نهایت شرایط فرم در تجربه، شرایط بیان، و البته تحقق بخشیدن عین در مورد تجربه‌­ی هنری را مهیا می‌­کند. دیگر این­که، منشأ مواد تجربه به شکلی متنوع است، چنان‌­که دیویی گفته «مواد طبیعت و اجتماع بشری تنوع بی‌نهایت دارند.» (همان ۳۴۰)Donald Judd 1

نظرگاه خاص دیویی، در باب طبیعت به دور از دریافت‌­های علمی در این مورد نیست، هما‌‌ن‌طورکه، دریافت دیویی از طبیعت هم‌­راستا با دریافت‌های علمی در این باب است؛ که می­‌خواهد آدمی را جزئی از آن بداند، برای این­که به­‌زعم او این طبیعت است که سرمنشأ ایده­‌ها و کشش­‌های اوست؛ کشش­‌ها و ایده‌­هایی که او را به فعالیت وا می‌­دارد و علم با دریافت‌­هایش، نسبت بین انسان و طبیعت را از  پشتوانه‌ی عقلی برخوردار می­‌کند. نسبتی که خود مهیا کننده‌ی هنر می‌­شود، آن­گونه که، دیویی گفته «احساسِ نسبت طبیعت و آدمی همواره روح برانگیزاننده‌­ی هنر بوده است» (همان ۴۹۶)Donald Judd 5

بنابراین، میان تجربه و طبیعت یک پیوستگی ذاتی وجود دارد؛ نه به این معنا که، پیوستگی، همان این­همانی[۱] باشد؛ چنان‌­که، سانتایانا[۲]، دچار این اشتباه شد و تجربه و طبیعت را از منظر دیویی یکی دانسته و در ادامه هم او را یک ایده‌­آلیست خطاب کرد؛ در واقع، «چون دیویی پیوستگیِ تجربه و طبیعت را بیان کرده است، سانتایانا، این گفته‌ی او را چنین فهمیده که تجربه و طبیعت یکی (همان) هستند، و از این ­رو، دیویی را یک ایده‌­آلیست می‌نامد. کوهن[۳] و هوکینگ[۴] نیز اشتباهات مشابهی کرده‌­اند.» (۱۰۳Alexander 1987:)؛ بلکه، به این معنا که، مرزی میان تجربه و طبیعت وجود ندارد و پیوستگی دال بر تداوم مشارکت این دو است. چنان‌­که، الکساندر می­‌گوید: «بیش از هر چیز دیگر، تجربه دقیقاً راه سازگار شدن ما با جهان و مشارکت در آن است. تجربه کاشف، مبدل، و رهایی‌بخشِ طبیعت است. از طریق تجربه راه‌­ها و امکاناتی برای چیزها و خودمان پیدا می‌شود» (همان ۱۰۳).Donald Judd 6

چنان‌­که گفته شد، نسبت تجربه و طبیعت مبتنی بر اصل پیوستگی است. اصلی که در پی از میان برداشتن دوئالیسم­‌های پیش ­آمده میان تجربه با زندگی و البته هنر است. این اصل دارای دو بعد سامان‌­بخش و متافیزیکال است. سامان‌­بخش به­‌معنای تأکید مداومش بر فهم نسبت‌­ها؛ و متافیزیکال به جهت فراهم نمودن روشی درباره‌ی معناداری تجربه و ربطش با طبیعت.

اصل پیوستگی ربط تجربه با طبیعت را چنین عنوان می‌­کند که تجربه برآمده از طبیعت و در پیوستگی با آن قرار دارد. آن هم نه به معنای فروکاستن تجربه به طبیعت که به معنای مداومت تجربه با فرآیندهای طبیعی. به‌­عبارت بهتر، تجربه خود طبیعت نیست بلکه می‌خواهد درباره‌­ی آن چیزی بگوید، چیزی که پیش‌­تر گفته نشده و در واقع تازگی در خود دارد؛ چنان‌­که، الکساندر گفته «تجربه طبیعت بالقوه را بالفعل می­‌کند (یا توانمندی‌­های طبیعت را تحقق می‌­بخشد) چنان‌­که، درباره‌­ی آن چیزی به ما می‌­گوید» (­۱۰۳Alexander 1987:). درنگرش دیویی ما برای حل مسئله­‌هایمان و البته رفع نیازهای حیاتی به طبیعت رو می‌­آوریم و این درحالیست که دانشِ خاصی درباره‌­شان نداریم، بلکه در چرخه‌ی کاوش و کشف معنا پیوستگی با طبیعت را تجربه می‌­کنیم؛ چنین است که، فلسفه از نگاه دیویی با تجربه تعریف می‌­شود؛ چنان‌­که می‌­گوید: «فلسفه، روشی درباره‌­ی معناداری تجربه و شیوه‌­ای درباره‌­ی تجربه‌­ی طبیعت است و این روش همان پیوستگی است.» (همان ۱۰۳)Donald Judd 4

بنا به آنچه که از زیباشناسی جان دیویی گفته شد و این تعریف جاد از هنر که با رد نقاشی و مجسمه­‌سازی به معنای سنتی‌­اش هنر را برآمده از ایده‌­ی ایجادِ شیء در محیط می‌­دانست؛ می‌­توان ربط و نسبت­‌هایی میان اندیشه­‌های جادِ هنرمند و دیوییِ زیباشناس دریافت. البته که بنا به گفته‌ی دیوید راسکین، دونالد جاد علی­رغم مطالعه‌­ی دقیق آثار جان دیویی بیش از آنکه متأثر از او باشد، متمایل به اندیشه­‌ی رالف بارتون پِری[۵]، سپس به ویلیام جیمز[۶] و چارلز سندرس پیرس[۷] بوده است. ادامه‌ی این نوشته به نوشته­‌ی دیگری واگذار می‌­شود.

مقاله‌ی مینیمالیسم و دونالد جاد در پیوند با زیبایی شناسی جان دیویی را در بخش‌های بعدی این مطلب دنبال کنید.

بخش‌های قبلی پرونده هنر بی فکر و هنر با بافکر را در لینک‌های زیر بخوانید:

پی نوشت:

[۱] identification

[۲] George santayana

[۳] Thomas kuhn

[۴] Hoking

[۵] Ralph Barton Perry

[۶] William James

[۷] Charles S. Peirce

 

نوشته‌های پیشنهادی

ونسان ونگوگ

خلاصه کتاب پرسش از هنر، بیان احساس کالینگوود

خلاصه کتاب پرسش از هنر، بیان احساس کالینگوود فصل دوم | قسمت چهارم نوشته نایجل ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

مزایای عضویت در خبرنامه آوام‌مگ را میدانید؟
دریافت بهترین مطالب وب سایت آوام مگ
ما هم از اسپم متنفریم و مطمئن باشد مشخصات شما امن خواهد بود.